#چشمان_آتش_کشیده_پارت_340




با صداي تق تقي که به در خورد، پلکام ر‌و تکون دادم.

- خانم.

چند بار پلک زدم تا هشيار بشم و ديدمم واضح

- خانم آقاي اندريک اومدن.

اندريک ديگه کيه؟ سرم‌و از روي ميز بلند کردم و گفتم :

_ کي اومده ؟

- آقاي اندريک، يوهان اندريک .

با ديدن ساعت که عدد هشت‌ رو نشون مي‌داد، همه چي رو به ياد آوردم. مضطرب رو به ماري گفتم :

_ تو برو الان ميام.


romangram.com | @romangram_com