#چشمان_آتش_کشیده_پارت_339

شايد همون مردي بود که دانکن‌و آورد.

_ کِي اين اتفاق افتاد؟ چه مدته؟

- تو يادت نمياد درسته؟ دو روزي گذشته؛ اون موقع تو بيهوش بودي نمي‌دونم چرا. به هر حال وقتي من شب به عمارت برگشتم و وارد سالن شدم، آنيدارو ديدم. خيلي بي حال بود و همينطور رنگ پريده. مثل کسايي که خبر بدي بهشون داده باشن. و بعد اون..

صورتش توهم رفت، نه از درد بلکه خشم و بعد مکث کوتاهي ادامه داد:

_پسره کاملا شکل تو بود. اسمش...

ساکت شد که گفتم :

_‌ رايان؟

- آره همين بود، آنيدا بهم گفت همزاد توعـه و بعد ديدم تو روي مبل بيهوشي آنيدا کم مونده بود بيهوش بشه و هيچي هم تو عمارت نبود، رايان آنيدا رو با خودش برد و گفت مي‌برتش رستوران و بعد يه ربع اون لعنتيا مثل زنبور وحشي ريختن تو عمارت و تو رو بردن. خواستم باهاشون مقابله کنم ولي تعدادشون زياد بود

با ساکت شدنش ، ابروهام تو هم رفت و زماني براي فکر کردن به چيزايي که گفته بود، برام فراهم شد.



#آنيدا

romangram.com | @romangram_com