#چشمان_آتش_کشیده_پارت_338
نالهي ضعيفي کرد و سرش رو تکون داد. با تکوني که خورد، رد خونِ چونهاش بيشتر تو ديد قرار گرفت. کثافتاي عوضي، چطور تونستن اينکارو باهاش بکنن؟
_ دانکن
پلکاش لرزيد و کمي از هم فاصله گرفت ولي قبل اينکه کامل باز بشه دوباره روي هم افتاد. ديگه صداش نکردم و گذاشتم چند ساعت استراحت کنه.
فکر ميکنم دو ساعت گذشته بود که با صداي دانکن چشمام باز شد.
- يو.. يوهان
سريع به طرفش نگاه کردم و گفتم : _حالت خوبه؟
به شونهي راستش فشار آورد و به سختي و با دردي که تو چهرهاش بود، روي زمين نشست. چشم راستش باد کرده بود. عصبي و پُر خشم گفتم :
_کي اينکارو باهات کرده؟
نگاه به نسبت طولاني بهم انداخت و گفت :
_ نميشناختمش، مثل تموم قبليايي که ديدم ولي شنيدم هوبرد صداش زدن.
romangram.com | @romangram_com