#چشمان_آتش_کشیده_پارت_337
_ يه آنيدا و يوهان بيرون و يکي اينجا. کي ميدونه قراره چه اتفاقي بيفته؟ شايد فراموشت کنه يا مجبور به فراموش بشه، به هر حال رايان کارش رو خوب بلده جذابيتاتون هم يکيه و مشکلي پيش نمياد.
چشمکي بهم زد و گفت :
_ اون جوون ترم هست ولي سليقهي آنيدا رو نميدونم که چي ميپسنده؛ شايد رايانو انتخاب کنه يا شايدم وفادار به تو بمونه، ولي سليقهي من کاملا با تو جوره.
- بعدا ميبينمت عزيزم.
_ برو به جهنم.
خندهاش با صداي بسته شدن در قطع شد و همه جا رو سکوت فرا گرفت. بايد از اينجا فرار کنم هر طور که شده. سعي کردم دوباره دستام رو تکون بدم ولي اون طناب محکمتر از چيزي بود که فکرشو ميکردم. نميدونم چه مدته اينجام، اميدوارم حالِ آنيدا خوب باشه. با وجود رايان نگرانش بودم. از شدت خشم ، دندونام بهم فشرده شد. اين لعنتي کيه؟ يادم اومد مرده الکس صداش زد. معلوم نيست از جونم چيميخواد. تمام خاطرات صد سالم رو مرور کردم ولي هيچ جاييش، اون نبود. و بدتر از همه شباهت غير انکارش با آنيدا اونا کاملا باهم يکسان بودن. مثل دوقلوهاي همسان يا در اصل مثل يک همزاد، آه لعنتي ، قضيهي اين همزدايي که پيدا شده چيه؟ خرناسهاي از روي سردرگمي و گيجي کشيدم که تو فضاي سياه و روشن جايي که بودم پيج خورد و اکو کرد. عصبي شروع به تکون دادن صندلي کردم که صداي جا به جاييش روي سطح فلزي حسابي گوش خراش بود. تلاشم بيفايده بود. پوف بلندي کشيدم و با خودم گفتم :
_اينجا کدوم گوريه؟ براي چند دقيقه چشمام رو بستم و با دقت گوش دادم هيچ صدايي نبود، البته به جز صداي اون قطرههاي لعنتي نه صداي صحبت کسي مياومد و نه حتي غرش موتوري، نميدونم نزديک شهرم يا نه. هيچ پنجرهاي هم نبود، لااقل تو قسمت روشنايي خشکي گلوم باعث شد سرفه کنم. تقلام باعث بيشتر شدنش، شده بود. صداي باز شدن در باعث شد بي حرکت بمونم. قدمايي از بين تاريکي رد شد و جلو اومد . چيزي هم همراه اون قدما روي زمين کشيده ميشد ابروهام توهم فرو رفت و نيشام بلند شد. مستقيم به جاي احتمالي که اون فرد ايستاده بود، خيره شدم. وقتي توي نور اومد ديدم يه مردِ .. چهرهاش ميخورد سي سالش باشه. کت و شلوار مشکي پوشيده بود. نگاه بي حسي، با چشماي مات شدهاش بهم انداخت. بعد مکث طولاني به طرف تاريکي چرخيد و چيزي رو توي نور کشوند. با ديدن دانکن، بهت زده چشمام گرد شد و لبام از هم فاصله گرفت صورتش پر از زخم بود. کنارِ ابرو و چونش کبوديِ بنفشي ديده ميشد. لعنتي حسابي زده بودنش.
به مردِ پر غيض نگاه کردم و با خشم گفتم :
_عوضي چه بلايي سرش آوردين؟
جوابم رو نداد و بعد بستن طنابِ دانکن به ستون بزرگي که به خاطر زنگ زدگيش، رنگِ سفيدش جاهايي از بين رفته بود؛ با فرو بردن دستاش تو جيب شلوارش تو تاريکي محو شد و بعد از اون صداي بسته شدن در بلند شد. سعي کردم به طرف دانکن برم. با حرکت به چپ و راست صندلي کمي تکون خورد و جلوتر رفت.
_دانکن، دانکن بيدار شو چشماتو باز کن پسر.
romangram.com | @romangram_com