#چشمان_آتش_کشیده_پارت_335

قدماش ر‌و بلند و کشيده برداشت، که با اين کارش دامن کوتاهش بالا رفت. جلوم که رسيد، ايستاد و رو صورتم خم شد هنوزم نمي‌تونستم چيزي رو که مي‌بينم باور کنم. انگشت اشاره‌اش ر‌و زير چونه‌ام برد و بالا آوردش.

- ساکت شدي؛ چند دقيقه‌ي پيش که خوب بلبل زبوني مي‌کردي آقاي اندريک.

_ تو .. تو

- مسلما اوني که فکر مي‌کني نيستم.

_ چطور ممکنه!

- تو همزاد خودت‌و ديدي، ولي به اين اندازه تعجب نکردي.

_‌ تو کي هستي؟

تو سکوت نگام کرد. چشماي مشکيش خطرو بهم القا مي‌کرد. دستاش ر‌و کنارِ بازوم روي صندليم گذاشت و رو صورتم خم شد هرم نفساي سردش تو صورتم فرود مي‌اومد. زبونش ر‌و بيرون آورد، که نيشاي سفيد و بلندش‌و ديدم. تمام اجزاي صورتش مثل اون بود با زبون مرطوبش، چونه‌ام‌ رو لمس کرد. حالم بهم خورد و چهره‌ام تو هم رفت. آرزو مي‌کردم دستام باز بود. وقتي صورترم‌ رو ديد، گفت :

_ همه آرزوشونه جاي تو باشن.

لبام ر‌و کج کردم و اميدوارم چيزي شبيه پوزخند شده باشه.

_ من از اين آرزوها ندارم.

romangram.com | @romangram_com