#چشمان_آتش_کشیده_پارت_333

_چه غلطي داري مي‌کني؟ چي از جونم مي‌خواي؟ توي لعنتي...

وسط حرفم پريد و گفت :

_ هيش آروم عزيزم، براي جواب گرفتن هنوز زوده.

دستاش ر‌و برداشت که نفسم‌ رو رها کردم اما يک مرتبه پارچه‌اي که دور چشمام بسته شده بود؛ با شدت کشيده شد که سرم به طرفش مايل شد. به محض باز کردن چشمام، تک نور زرد چراغي که بالاي سرم بود چشمام ر‌و زد. پلکام ر‌و محکم بهم فشردم و بعد چند ثانيه بازش کردم. سريع اطراف‌ رو کاوش کردم تا ببينم اون زنيکه کجاست.

- دنبال من مي‌گردي؟

سرم با شدت به طرف صدا برگشت منبعش از تاريکي رو به روم بود. چشمام ر‌و ريز کردم و دقيق خيره شدم، اما چيزي نمي‌تونستم ببينم. هم به خاطر ضعفي که داشتم و هم به خاطر نور شديد بالاي سرم صداي پاشنه‌هاي کفشش که حرکت مي‌کرد، بلند شد. قدم قدم جلو مي‌اومد. اخمام تو هم فرو رفت. وقتي لبه‌ي تاريکي رسيد و فقط يک قدم ديگه مونده بود تا چهره‌اش ر‌و ببينم، مکث کرد. مي‌تونم قسم بخورم از عذاب دادنم لذت مي‌بره.

_ بيا جلوتر.

- خيلي دوست داري من‌و ببيني؟

_مي‌خوام اون عوضي که من‌و گرفته بشناسم.

- نوچ نوچ نوچ، خيلي خشني. اما عيب نداره من از مرداي خشن خوشم مياد. فقط مشکل اينه که از ديدنم شوکه مي شي يا حتي مبهوت.

پوزخند بلندي زدم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com