#چشمان_آتش_کشیده_پارت_332


خرناسه‌اي کشيدم که يکباره حس کردم جلومه .. بوي خطر مي‌داد و من به شدت از اين موضوع نگران بودم .

ـ من کجام ؟

- تو زندون ..

دستش‌و روي فکم کشيد و در آخر با ضرب هلش داد .



با قدرتي که سرم‌و عقب پرت کرد، کاملا مطمئن شدم که يه خون آشامِ.

_ تو چي مي‌خواي؟

صداي پاشنه‌هاي کفشش که دورم مي‌چرخيد تو گوشم زنگ زد.

- اوم. چي مي‌خوام، هنوز راجع‌ بهش فکر نکردم.

خرناسه‌اي کشيدم که دستاش روي شونه‌هام نشست. دايره‌اي شروع به حرکت دادن انگشتاش دور شونه‌هام کرد. حس خطر نسبت بهش هر لحظه بيشتر مي‌شد. چه غلطي داره مي‌کنه؟ وقتي دستاش ر‌و پايين تر روي سينه‌ام کشيد، مبهوت و شوکه تکون خوردم و با خشم گفتم :


romangram.com | @romangram_com