#چشمان_آتش_کشیده_پارت_331



صداي چک چک توي گوشم شنيده مي‌شد . اما بي حال تر از اوني بودم که چشمام‌و باز کنم .. انگار وزنه‌هاي سنگيني به پلکام دوخته شده بود . من کجام ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ تنها چيزي که يادم بود سياهيِ يک باره‌اي که با نگاه کردن به همزاد خودم ؛ سراغم اومد.

لعنتي .. انگار همه چي تو ذهنم قفل شد . مثل يه اجبار زوري براي ديدن رويا و درعين حال هشيار بودن .. يعني هنوزم تو همون حالتم ؟

سعي کردم با استفاده از قدرت ماورائيم دقيق تر گوش بدم .. ولي فقط صداي چکه کردن آب روي سطح فلزي بود . با جديت تلاش کردم دستام‌و باز کنم ولي غير ممکن بود . طناب نسبتا کلفتي هردو مچ دستم‌و احاطه کرده بود . شروع به تکون دادن بدنم کردم اما بازم بي نتيجه بود. سفت و محکم به صندلي بسته شده بودم . مچ هر کدوم از پاهام به پايه‌هاي چپ و راست صندلي بسته شده بود . خشکي گلوم کارو مشکل مي‌کرد.. تنها جايي که آزاد بود، دهنم بودش .

ـ آنيدا ... آنيدا

ساکت شدم تا شايد جوابي عايدم بشه ولي فقط صداي چک چک بود ..

ـ دانکن کجايي ؟ آهاي دانکن ...

- زياد به خودت فشار نيار. اونا اينجا نيستن ولي به زودي ميان پيشت .

به طور محسوسي غريزه‌ي خون آشاميم بهم هشدار داد . دندوناي نيشم با سرعت بلند شد ..

من : تو کي هستي ؟

- اوو چه خشن ... اين لحن براي صحبت با يه خانم مناسب نيست عزيزم . اين طور فکر نمي‌کني ؟

romangram.com | @romangram_com