#چشمان_آتش_کشیده_پارت_330


صورتش يک مرتبه بهت زده شد و نگاه سريعي به تمام بدنم انداخت .

- اوه خداي من! تو... چرا زودتر نگفتي ؟ آسيب که نديدي‌ ؟

ـ نه من حالم خوبه .. فقط ماشين خراب شد ، متأسفم فراموش کردم وقتي رسيدم بگم .



نفسش‌و با آرامش رها کرد که در نتيجه شونه‌هاش ول شد . آدرس جايي که ماشين اونجا بود رو پرسيد و منم با چيزايي که به ياد داشتم ؛ گفتم .

قرار شد سايمون بره دنبالش .. پيتر هم قول داد تا دو سه روز آينده‌ ماشين جديدي برام تهيه ‌کنه . با بالا رفتن از پله‌ها دره اتاقم‌و بستم و به پشت بهش تکيه دادم . هر لحظه به ساعت قرار نزديک‌تر مي‌شدم و استرس وجودم‌و مي‌خورد . و يه حسِ مزخرفي داشتم مثل اينکه دست نامرئي قلبم‌و فشار ميده . احتمالا پيتر ازش درخواست مي‌کنه تا شام‌و اينجا بمونه . چشمام‌و مضطرب بستم .. اميدوارم خون آشاما وجود همديگرو حس نکنن . پلکام‌و با اميدواري به اينکه فردا همه‌چي تموم مي شه، باز کردم و به طرف جزوه‌هاي درسي‌ام رفتم . فردا دانشگاه داشتم . تازه بيمارستان هم بايد برم ولي حالا که يوهان و دانکن نيست ، اگه بيمارستان بفهمه اونا غيبشون زده .. حتما به پليس خبر ميدن و اين خيلي بده . به طرز تمسخر آميزي يه لحظه فکر کردم رايان‌و با خودم ببرم بيمارستان و يوهان قالبش کنم اما بعدش با در نظر گرفتن عاقبتي که داشت منصرف شدم . به طور حتم اين کار ظلم بزرگي به يوهان و جامعه‌ي پزشکان بود و همينطور هم مريضا . ممکنه سابقه‌ي يوهان خراب بشه و اون موقع‌اس که يه فاجعه‌ي واقعي به بار مياد .. اوه حتي نمي‌خوام فکرش‌و کنم. درگيري يه خون آشام با انسان‌‌ها

ولي اون مي‌تونه به جاي يوهان براش مرخصي بگيره ، نه ؟ فکر کنم اين جواب مي ده . فقط کافيه رايان‌و برم بيمارستان و اون برگه‌ي مرخصي رو بگيره و اون وقت کار تمومه . نه سيخ مي‌سوزه و نه کباب .. اما بايد يوهان‌و تو مدت مرخصي پيدا کنم و اين محدوديت زماني کارو کمي مشکل مي‌کنه . اما پس دانکن چي مي‌شه ؟

فکر مي‌کنم از رايان براي مرخصي دانکن از دانشگاه هم بايد استفاده کنم . با اينکه رايان واقعا يه خون آشامِ موزي و گاهي نفرت انگيزه ، و تموم چيزيه که من تو اين دو روز درباره‌اش فهميدم ؛ اما خيلي مفيد مي‌تونه باشه . خصوصا از نظر شباهت چهره‌اي که با يوهان داره .. با آروم گرفتن جزئي ذهنم ، مشغول ورق زدن جزوه شدم. اما با اين حال با هر جمله‌اي که مي‌خوندم به جايي که يوهان و دانکن توش زنداني شده بودن، فکر مي‌کردم. و نتيجه‌ي اين فکر و خيال خمار شدن چشماي من و قرار گرفتن سرم روي جزوه بود و تصاويري که بين سياهي جون گرفتن و حرکت کردن.



يوهان


romangram.com | @romangram_com