#چشمان_آتش_کشیده_پارت_329
من : هيچ..هيچي
قاشقو همراه با سنگيني نگاه پيتر و ماري برداشتم . يعني ممکنه يوهانو بشناسه؟
شايد فقط يه تشابه اسمي ساده بين يوهان و دوست قديميش بوده!
سوپ و سريعتر از حد معمول خوردم و باعث شد معدهام به درد بياد . البته چيزي هم از مزهي غذا نفهميدم... تمام طول ناهار ، به فکر کنسل کردن قرار بودم .. شايد اين طوري بهتر باشه . يه حسي بهم ميگفت اگه پيتر ، رايانو ببينه ؛ اتفاق ناخوشايندي ميافته. ماري مشغول جمع کردن ظرفا شد که به خودم اومدم . نگاهش کنجکاو بود . لبخندي بهش زدم تا شايد بيخيال بشه . تا خواستم از پشت ميز بلند بشم با سوالي که پيتر ازم پرسيد ، خشک شدم .
- آنيدا از توماس شنيدم امروز بدون ماشين برگشتي...
لعنت بهت توماس. سرمو کمي بالا آوردم و مثل کسايي که مچشون گرفته شده ، دزدکي به چشماش نگاه کردم .
- مشکلي براي ماشينت پيش اومده ؟
خواستم بگم خونهي يوهان جا گذاشتم که منطقي به نظر نمياومد چون در اون صورت ميپرسيد چطوري برگشتم بي ماشين .. تصميم گرفتم حقيقتو با مخلوطي از نظريه تصادف با درخت بگم .. بهترين گزينه موجود بود .
ـ اِمم .. راستش جاده حسابي يخ زده بود . کنترل ماشين از دستم خارج شد و با تنهي درخت تصادف کردم .
romangram.com | @romangram_com