#چشمان_آتش_کشیده_پارت_327

ـ امشب مطمئنم حسابي خوش مي‌گذره ..

دهن باز کردم چيزي بگم که دستاش‌و از لبه‌ي پنجره ول کرد و رفت پايين .. پنجره رو سريع بستم و پرده رو صاف کردم.



من امشب از شدت استرس مي‌ميرم. اوه خدا...

لباسام‌و با سرعت در آوردم و رفتم حموم. وان‌و پُر کردم و نشستم توش . گرمي آب بهم آرامش مي‌داد .. چشمام‌و بستم و سرم‌و به بالاي وان تکيه دادم . نمي‌دونم چه قدر اون تو موندم .. يه ساعت، دو ساعت، ولي وقتي بيرون اومدم که ماري براي ناهار صدام کرد . پيراهن قهوه‌اي با شلوار کرم تنم کردم و بعد خشک کردن موهام ، آزاد دورم رها کردمشون.. يه‌کم عطر به لباسم زدم و رفتم بيرون.



قبل اينکه راهرو رو رد کنم ، به قسمت تيره جايي که اتاق پيتر بود نگاه کردم . چراغ اتاقش خاموش بود .. وقتي از ماري پرسيدم گفت با سايمون رفته خارج شهر. اگه واقعا بيرون بوده کي برگشته ؟ با چه سرعتي ؟ شايد.. شايد صبح خيلي زود راه افتاده که الان برگشته . اما چرا ؟ چي بيرون شهره ؟

کمي لبم‌و جويدم و رفتم پايين .. ماري مشغول گذاشتن ظرفاي غذا بود و پيتر صدر ميز نشسته بود . وقتي به ميز نزديک شدم ، لبخند مهربوني بهم زد .. باورم نمي‌شه اون واقعا يه خون آشامه .. يعني ايني که اينجاس جون چند نفرو گرفته ؟ نمي‌دونم .. شايد رايان در مورد اون سه نفر اشتباه کرده.. آه خداي من .

- خوب ساعت قرار کِي ؟

پشت ميز با فاصله‌ي يه صندلي جا گرفنم . نگاهش کاملا روم بود .. مستقيم و نافذ .

ـ خوب.. خوب اون گفت ساعت هفت و نيم مياد .

romangram.com | @romangram_com