#چشمان_آتش_کشیده_پارت_324
ـ درسته.. ولي من گفتم يوهان بيمارستان کار ميکنه .
چشماش کمي گرد و با مکث روي مبل جا به جا شد ..
- خوب.. خوب من ..
ـ تو هيچي در مورد بيمارستان نميدوني مگه نه ؟
- نه.. معلومه که نه .
آه کوتاهي کشيدم و با بلند شدن از روي زمين ، درو قفل کردم .
ـ خوب يوهان قسمتِ آزمايشگاه کار ميکنه ..تو بيمارستان کلودر .
من گفتم امروز شيفتي .. پس شب بايد بياي .. ولي اِمم چه ساعتي ؟
- هفت خوبه ؟
romangram.com | @romangram_com