#چشمان_آتش_کشیده_پارت_323
اونو يوهان معرفي کنم ؟ براي چند صدم ثانيه مغزم متوقف شد ولي با فکر اينکه اون قراره جاي يوهان، امشب بياد ؛ با سرعت شروع به پردازش کرد . سريع از روي زمين بلند شدم که گفت :
ـ خوبه انگار بالاخره فهميدي ...
ـ تو مي شي يوهان ؟
- اهوم..
ـ ميدوني بايد چي کار کني ؟
با بيخيالي روي مبل خودشو پرت کرد و گفت :
ـ آره .. فقط بايد خودم باشم .
ـ نه بايد يوهان باشي..
بي حوصله چشماشو چرخوند و گفت :
ـ اون که قبلا يوهانو نديده . پس نميشناستش..
romangram.com | @romangram_com