#چشمان_آتش_کشیده_پارت_320


من : نه من فقط.. ففط يه‌کم خسته‌ام . شب بلندي رو گذروندم

چشماش گرد شد . اوه الان چي فکر مي‌کنه !

ـ‌ ‌منظورم اينه که .. ما .. به رستوران رفتيم .. آره .. و .. و خيلي خوش گذشت .. يوهان واقعا فوق العاده‌اس



ابروهاش بالا پريده بود . اميدوارم گند نزده باشم به چيزي .. رايان گفت اون تبديلش نکرده ولي به هرحال هنوزم يه خون آشامه مگه نه ؟

- خيلي خوبه .. دوست دارم ببينمش .

ـ اوم الان نمي شه ..

يه قدم جلو اومد که مجبور شدم سرم‌و بالا تر بگيرم . اوه وضع اسف باري بود .. من همونطور نشسته مونده بودم .

- چرا ؟

ـ خوب .. خوب اون .. تو بيمارستان کار مي‌کنه . براي همين الان شيفته..


romangram.com | @romangram_com