#چشمان_آتش_کشیده_پارت_321

سرش‌و کمي تکون داد و گفت :

ـ پس فکر مي‌کنم براي عصر مناسب باشه .

درو باز کرد و درحالي که نگاه آخرش‌و بهم مي‌نداخت گفت :‌

ـ ساعت دقيق‌و بهم بگو عزيزم .

در بسته شد و من بي حال روي زمين افتادم . چشمام به سختي بسته شد .. کف دستام‌و محکم روش فشار دادم و همزمان سرم‌و چپ و راست کردم . خدايا چي کار کنم ؟ چي کار کنم ؟ لعنت به هر چي خون آشامِ .. لعنت . من يوهان‌و از کجا پيدا کنم ؟! کف پاهام‌و محکم زمين زدم که

- اوه انگار شکست عشقي بدي خوردي ...

بدون اينکه دستام‌و بردارم گفتم :

ـ دهنت‌و ببند .

- نگران نباش، من همه‌ي حرفاتون‌و شنيدم .

از لاي انگشتام به رايان که با لبخند مرموز و کلافه کننده هميشگيش نگام مي‌کرد ؛‌ چشم دوختم .

ـ خوب که چي ؟

romangram.com | @romangram_com