#چشمان_آتش_کشیده_پارت_319

- سلام دخترم .. برگشتي؟

من : سلام پيتـ.. پدربزرگ .

چشماش روم زوم شد . اولين باري بود که صداش مي‌کردم پدر بزرگ .

درو بست و اومد تو اتاق .. نگاه گذرا و عادي به دور و بر انداخت ولي مي‌تونم قسم بخورم که شک کرده کسي اين جاست .

لبخند کمرنگي زد و گفت :‌

ـ خوب قرار ديشبت چطور پيش رفت ؟

اوم ديشب .. خوب بايد بگم خون بالا اوردم، همزاد کسي که بهش علاقه دارم‌و ديدم .. فهميدم بهترين دوستم يه گرگينه‌اس و حالا با کسي که بهش علاقه دارم ناپديد شده و گير الکس افتاده .. يه عده مي‌خوان بکشنم و يه عده ديگه دنبال کتابين که دستمه.. فکر مي‌کنم شبِ عالي بوده . چطوره همينارو بهش بگم ؟



ـ شبِ خوبي بود..

مبل تک نفره رو دور زد و دستاش‌و تو سينه‌اش جمع کرد . چشماش ريز شد که گفت :

ـ به نظر آشفته مياي ..

romangram.com | @romangram_com