#چشمان_آتش_کشیده_پارت_318


با شل شدن انگشتاش، ولم کرد . سردرگم و گيج شده بودم .

ـ اتفاقي که تو رستوران افتاد هم کار اون بوده ؟

- نه .. کار يه عده‌ي ديگه‌اس . با اتفاقي هم که صبح افتاد ، احتمال ميدم کار گرگينه‌ها باشه .

ـ‌ اما خوني که تو بدن منه که خونِ خون آشامِ..

از گوشه‌ي چشمش نگام کرد و برگشت طرف پنجره .

- دقيقا نمي‌دونم .. اول فکر مي‌کردم کارِ يه خون آشامِ اما با ديدن اونايي که امروز بهمون حمله کردن .. تو بد مخمسه‌اي گير افتاديم .

از ديواري که بهش تکيه زدم؛ سُر خوردم پايين .. حالا بايد چي‌کار کنم ؟

از طرفي يوهان و کتاب و الکس .. از طرفي ديگه هم يه عده گرگينه که نمي‌دونم براي چي دنبالمن ..



سرم‌و پايين روي زانوهاي تا شده‌ام گذاشتم که در باز شد . شوکه به درِ باز شده نگاه کردم و سريع به جايي که رايان بود ولي فقط پرده‌هاي پنجره بود که تو باد پيچ و تاب مي‌خورد .


romangram.com | @romangram_com