#چشمان_آتش_کشیده_پارت_316
- ميفهمي داري چي ميگي ؟ اون تو رو ميکشه ..
ـ مجبورم... براي نجات يوهان مجبورم
خواستم درو باز کنم که رايان بازومو محکم گرفت و کشيد سمت خودش .
بهت زده به چشماي سرخ و نارنجيش نگاه کردم .
ـ چي.. چي کار ميکني؟
- مثل اين که حاليت نيست چي ميگم... الکس خالق منه. دنبال کتابِ و کسيه که دانکن و يوهانو گرفته .
دهنم باز مونده بود .. همهي اينا نقشهي اون بوده ؟
ـ چي گفتي ؟
چشماش با درد بسته شد :
romangram.com | @romangram_com