#چشمان_آتش_کشیده_پارت_315

نه خدايا .. دلم نمي‌خواست چيزي که تو ذهنمه رو بگم .. نمي‌تونه حقيقا داشته باشه ..

رايان چشماش‌و مستقيم بهم دوخت و با صداي ريزي گفت :

ـ اون خون آشام بميره!

ـ اين درست نيست.. يوهان زنده بود که صفحات کتاب دوم پاک شد .

- آره .. ولي وقت زيادي نداره .

ـ ما بايد چي‌کار کنيم ؟ چطور مي شه نجاتش داد ؟

- فقط کتاب بايد نابود بشه ..

ـ تو گفتي سه جلده مگه نه ؟ جلد سوم کجاست ؟

- جاش‌و فقط الکس مي‌دونه .

ـ خيل خوب .. ما مي ريم پيشش .

رايان با گفتن نه تقريبا بلندي، از روي زمين با سرعت بلند شد .

romangram.com | @romangram_com