#چشمان_آتش_کشیده_پارت_309
کمي خودشو جمع کرد و گفت:
ـ که چي؟ من فقط ميخوام کتابو بدم به يوهان تا کمکم کنه .
ـ تو براي يه چيز ديگه کتابو ميخواي
صداي اون زنِ دوره گرد از پس و پيش لا به لاي خاطرهي شبي که با جوليا بيرون رفتم تو ذهنم زنگ وار پخش شد. " هاله هاي مرگ احاطهات کردن. به صاحب کتاب نزديک شو نه به وجود آورندهاش "
اون دوره گرد منظورش همين کتاب بود. کتاب چشمان آتش کشيده ... صاحب کتاب يوهانِ و به وجود آورندهاش رايان.
اون زن بهم هشدار داد و گفت از به وجود آورندهاش دوري کنم. يعني از رايان و منِ احمق برعکس بهش نزديک شدم.
از روي تخت بلند شد که منم سريع ايستادم و پشت مبل تک نفره رفتم. قلبم شروع کرد به تند زدن. هردو دستشو بالا آورد و گفت :
ـ منظورت چيه ؟ چي داري ميگي ؟
romangram.com | @romangram_com