#چشمان_آتش_کشیده_پارت_307



خودش‌و روي تخت رها کرد و با نيشخند گفت :

ـ نه هميشه... خوب اون کتاب کجاست ؟

از پنجره دور شدم و آشفته روي مبل ولو شدم .

ـ نيست .

- نيست !؟

ـ آه آره ...

وقتي به صورت سفيدش نگاه کردم، هيچ نشونه‌اي از تعجب يا جا خوردن نبود . شايد مسخره به نظر بياد ولي يه لحظه ياد اون روز افتادم که بين درختا يه جفت چشم نارنجي ديدم ... يه حسي بهم مي‌گفت اون رايان بوده. و يه حس ديگه بهم مي‌گفت اين اولين باري نيست که رايان تو اتاقم مياد..

ـ تعجب نکردي ؟

- نه .

چشمام‌و ريز کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com