#چشمان_آتش_کشیده_پارت_306
ـ تو امروز اتاق منو تميز کردي؟
- نه خانوم .
ـ خيل خوب، برو ..
نگاه کنجکاوشو براي بار آخر بهم دوخت و رفت. اوه پس کار کي بوده ؟ کي کتابو برداشته!؟
توماس؟ يا شايدم سايمون ؟
درِ اتاقمو با سردرگمي بستم که نسيم سرد و سوزناکي به پوستم خورد و وقتي به پنجره نگاه کردم، رايان ريلکس رو لبهاش نشسته بود. شوکه شده سريع درِ اتاقو قفل کردم و گفتم:
ـ مگه نگفتي بيرون ميموني!؟
با يه جهش پريد تو و پالتوشو پرت کرد رو تخت. ابرومو حالت سوالي بالا انداختم که گفت :
ـ دير کردي نگران شدم. پنجره رو بستم تا از باد سردي که مياومد جلوگيري کنم .
ـ ببينم اين يه عادته ؟ هميشه از پنجره وارد مي شي ؟
romangram.com | @romangram_com