#چشمان_آتش_کشیده_پارت_305
- خير خانوم با سايمون رفتن خارج از شهر ..
اومم خارج از شهر... يهکم مشکوکه!
ـ خيل خوب
تند تند پلهها رو بالا رفتم و ماري رو هاج و واج پايين رها کردم. درِ اتاقم و باز کردم و مستقيم به طرف قفسهها رفتم.
به دنبال کتاب، هر سه رديفو زير و رو کردم ولي نبود. لعنتي اين کتاب کوفتي کجاست؟
زير تخت، داخل کشو، بالاي کمد همه جارو گشتم ولي نبودش ...
يکي برداشتتش! با ديدن لباساي تميزي که رو تخت بود شکم به ماري رفت. يعني ممکنه کار اون باشه؟ سريع به طرف راهرو رفتم و روي نردهها خم شدم .
ـ ماري ...ماري
وقتي ماري تو سالن اومد، رنگش پريده بود. فکر کنم حسابي ترسوندمش.
- چيشده خانوم ؟
romangram.com | @romangram_com