#چشمان_آتش_کشیده_پارت_304
با بازشدن در اتاقک تو فکر اين بودم که چه بهونهاي براي ماشينم جور کنم. چطوره بگم کنترل ماشين از دستم دَر رفت و زدم به يه درخت!؟ شايد زيادي غير عادي باشه!
وقتي توماس در رو باز کرد بيخيال جور کردن بهونه شدم و دقيق تر به چشماي مشکي مات شدهاش نگاه کردم...
گذرا نگام کرد ولي با اين حال تونستم حس کنجکاويشو به خاطر نداشتن ماشين تو چشماش ببينم.
ـ سلام
- سلام خانوم...
داخل اتاقکش رفت و در و بست و دو دور هم قفلش کرد. پوف...
سريع تر از حد معمول راه و رفتم و با ضربههاي نسبتا محکم به در، نفس زنان ايستادم. ماري در و باز کرد و وقتي من و ديد چهرهاش کمي متعجب بود!
- صبح به خير خانوم .
ـ صبح به خير ... پدربزرگم هست ؟
romangram.com | @romangram_com