#چشمان_آتش_کشیده_پارت_303

ـ زدي به هدف...

ـ اون تو رو مي‌شناسه ؟

با صداي ريزي گفت :

ـ آره

اوه... پس براي همين بود وقتي يوهان‌و ديد رفتارش عوض شد! فکر کرده اون رايان بوده...

حالا همه چي منطقي به نظر مياد. توماس هيچ وقت از اتاقکش بيرون نمياد و صبحا وقتي که هيچ ردي از نور خورشيد نيست پيداش مي شه.

اما يادمه يه بار هم وسط روز ديدمش. به هر حال فاجعه‌اس من پيش يه مشت خون آشام زندگي مي‌کردم!

به رايان نگاه کردم که گفت :

ـ من همين اطرافم...

به محض تموم شدن جملش؛ عقب عقب رفت و آخر سر بين درختا ناپديد شد نفس کوتاهي کشيدم و به طرف در آهني قدم برداشتم.

ـ توماس... هي توماس...

romangram.com | @romangram_com