#چشمان_آتش_کشیده_پارت_301
در کمال بهت من اون يکي دستشو دور کمرم حلقه کرد و با صداي آرومي ادامه داد :
ـ و اين اصلا خوب نيست، يوهان خونِ تورو چشيده و توهم به اون علاقه داري
مبهوت چيزي نگفتم ولي چيزي تو دلم تکون خورد و پيچيد. من به يوهان علاقه دارم مگه نه؟
معلومه که دارم ولي... ولي چي؟ نميدونم، گيج شدم.
با حس تَر شدن پوست دستم، حواسم جمع شد. لباي مرطوب و گرم و شگفت انگيز و وسوسه کنندهي رايان، روي پوستم قرار گرفته بود و وقتي سرشو بلند کرد جاي بوسهاش روي پوست دستم به سوزش افتاد و قلبم جايي که فکر ميکردم به يوهان تعلق داره بهم تلنگر زد و به طور عجيبي بالا پايين پريد. نبايد اين طوري باشه ولي به طور مبهوت کنندهاي بود و من قادر به درکش نبودم . انگشتاشو با نوازش روي گونهام حرکت داد و زير چونهام متوقف کرد خدايا من چه مرگم شده؟ اين که من جذب همزاد يوهان بشم عجيب نيست؟ من فقط دو روزه ميشناسمش و اين لعنتي به طور وحشتناکي جذابه. با اينکه همزاد يوهانِ ولي تفاوتاي ريز و جذاب تري از يوهان داره، اوه اينا چيه من ميگم؟
سعي کردم نفساي بلند و عميق بکشم تا آروم بشم. اين احساس منطقي نيست واشتباهه...
تکون خوردم که رهام کرد. چشماش يک باره سياه شد و برق زد. به محض ناپديد شدن نيشاي بلندش، حرکت کرد.
چيزي نگفت و اين عجيب بود.! با گيجي و منطق غريبي پشت سرش رفتم. رفتيم و رفتيم، تا اين که نماي بيروني عمارت تو ديدم قرار گرفت.
آب دهنمو با مکث قورت دادم و از گوشهي چشم رايان و نگاه کردم. چهرهاش سخت شده بود و محتاط اطرافو نگاه ميکرد.
romangram.com | @romangram_com