#چشمان_آتش_کشیده_پارت_299

در جوابم چيزي نگفت و سکوت کرد. حدود پنج دقيقه بود که حرکت مي‌کرديم که يه مرتبه ايستاد و دستم‌و گرفت و باعث شد همزمان درد و سوزش‌و احساس کنم. با اينکه دستم‌و گرفته بود، عقب کشيدم و با صدايي که رگه‌ي عصبانيت داشت گفتم :

ـ هي چي کار مي‌کني ؟

- دستت شيشه رفته ، بايد درش بيارم .

مچم‌و کشيدم ولي نتنها ول نکرد بلکه فشاري هم بهش آورد ..

جدي و خشمگين گفت :

ـ تکون نخور ..

بي حرکت موندم که سريع و با دقت تيکه‌اي که تو دستم بودو در آورد و گوشه‌اي پرت کرد ..

از محل زخم رد خوني روي کف دستم حرکت کرد که نگام روش موند. رايان نفس عميقي کشيد و چشماش‌و بست. دقيقا همين صحنه و اتفاق وقتي با يوهان تو جنگل بودم، برام پيش اومد. و اون بهم گفت از خون آشامي که بوي خون‌و احساس کرده بايد دوري کنم. با احتياط به رايان نگاه کردم. هنوز چشماش بسته بود و اين باعث مي‌شد کمي دلهره بگيرم و ضربان قلبم تند بشه ...

بي حرکت مونده بود که يه مرتبه چشماش‌و باز کرد. مستقيم بهم خيره بود .. وقتي تيکه‌اي دستمال از جيب شلوارش درآورد و زخم‌و بست جا خوردم. احتمال مي‌دادم مثل يوهان زخم‌و بمکه تا خوب بشه ولي اينکارو نکرد ..

بي حرف دوباره شروع کرد به حرکت کردن که گفتم ‌:

ـ تو مي‌تونستي زخمم ‌و خوب کني ..

romangram.com | @romangram_com