#چشمان_آتش_کشیده_پارت_298


نيشخند معروفش‌و تحويلم داد و گفت :

ـ ازم مي‌ترسي نه ؟ هـه

شروع کرد به جلو رفتن. ولي من تنها حسي که بهش نداشتم ترس بود. فقط دلم نمي‌خواست اتفاق صبح دوباره تکرار بشه، براي همين بايد مراقب باشم.از اين موزي چيزي بعيد نيست ..

کنارش قدم برداشتم و گفتم :

ـ من بترسم از تو!؟ باز اگه يوهان اين‌و مي‌گفت يه چيزي ..

- چطور ؟

ـ خوب يوهان نسبت به تو بيشتر جذبه داره و سنش از تو بيشتره

- مطمئني؟ اوني که صد و بيست سالشه منم نه يوهان ..

چشمام‌و تو حدقه چرخوندم و گفتم :

ـ بهتره اينطوري فرضش کني ... تو بيست سالته و يوهان بيست و چهار سال ..


romangram.com | @romangram_com