#چشمان_آتش_کشیده_پارت_292


ماشين ر‌و راه انداختم. وقتي به اندازه‌ي کافي دور شديم، ضبط ماشين‌ رو روشن کردم. جاده کاملا خلوت بود و فقط ماشين من روي برفا حرکت مي‌کرد. با تيره‌تر شدن هوا، حس عجيبي تو دلم پيچيد. رايان خونسرد به صندلي تکيه داده بود. کمي جا به جا شدم و خواستم آهنگ‌و عوض کنم که با ديدن مردي که وسط جاده بود ، محکم ترمز کردم ولي چرخا روي يخ سر خوردن و باعث شد ماشين چرخ بخوره؛جيغ بلندي از ترس کشيدم . با سرعت در حالي که ماشين مي‌چرخيد به طرف اون مرد با پالتوي بلند، نزديک مي‌شديم منتظر برخورد وحشتناک اون مرد با بدنه‌ي ماشين بودم که جهش بلندي کرد و ماشين به تنه‌ي درختي برخورد کرد. لرزون و وحشت زده به سمت رايان برگشتم ولي نبود. اوه خدايا رايان کجاست؟

سعي کردم بدون اينکه شيشه‌ها به دستم بخوره، کمربندم ر‌و باز کنم ولي گير کرده بود. با ديدن دودي که از کاپوت بلند شد‌، بيشتر ترسيدم و کمربند رو محکم کشيدم ولي دستم به شيشه گير کرد و زخمي شد. سوزشش باعث شد چند لحظه تکون نخور با پريدن چيزي روي سقف ماشين‌، نفسم حبس شد قلبم تند تند مي‌زد. وقتي سايه‌اش ر‌و ديدم ترسيده سعي کردم، کمربندو از جا بِکَنم که دستي از شيشه داخل اومد.



اوه خدايا کمکم کن... وحشت زده بالا تنه ام رو کشيدم عقب!

اين مرد هر کوفتي که باشه مطمئنا يه آدم نيست. دستش بزرگ بود و قوي؛ و وقتي انگشتاش به لبه‌ي کاپشنم رسيد فرياد بلندي به گوشم خورد و پريدن چيزي روي سقف ماشين. مرده با سرعت دستش‌ و بيرون برد و با چيز يا کسي که روي سقف بود درگير شد. صداي ضرباتي که از بالا مي‌اومد، باعث شد مبهوت‌تر از قبل بي حرکت بمونم و تکون نخورم!





صداي نفسام کاملا بلند بود و توي گوشم پخش مي‌شد، ولي با اين حال فرياد هايي که از روي سقف ماشين مي‌اومد و مي‌تونستم بشنوم. ماشين محکم تکون خورد و ضربه‌اي پُر قدرت به سقف برخورد کرد و همزمان يکي پرت شد پايين!

از بين دودا به سختي تونستم ببينم همون مردِ مشکي پوش بود که کنار ماشين افتاده بود ولي به فاصله‌ي يه پلک زدن با سرعت از ماشين دور شد و بين درختا غيب شد. با رفتتش دستم ‌و به طرف کمربند بردم که در با قدرت کنده شد و نمي‌دونم براي بار چندم جيغ بلندي کشيدم. وقتي چهره‌ي رايان تو ديدم قرار گرفت، آروم شدم ولي با نمايان شدن شعله‌هاي موحش آتيش، آرامشم محو شد!




romangram.com | @romangram_com