#چشمان_آتش_کشیده_پارت_293
رايان با يه اشاره کمربندو از جا کند و تو آغوشش کشيدم. هر لحظه منتظر انفجار مهيب و سوخته شدن تو آتيش بودم که رايان با سرعتي که مثل پرواز کردن بود از ماشين پريد بيرون و باعث شد از انفجار جون سالم به در ببريم. موج گرما رو به راحتي روي پوستم احساس کردم و وقتي صورتم با برفاي زمين برخورد کرد، تضاد گرما و سرما کمي گيجم کرد. حلقهاي که دور شونههام بود، محکم تر شد...
باورش سخت بود. من يک ثانيهي پيش تو اون ماشين بودم و اگر رايان نجاتم نداده بود. جسم سوختهي من الان اونجا پشت فرمون بود.
با برداشته شدن دست رايان، سرم رو بالا گرفتم. بازتاب نور آتيش روي صورت سفيدش برق ميزد و هارموني شگفت انگيزي با چشماش داشت. لباش و محکم بهم فشرد که نيشاي بر افراشتهاش رو ديدم. با مکثي بهم نگاه کرد و نيشخندي زد .
- تو پُر دردسرترين خوشگلي هستي که تا حالا ديدم
چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم :
ـ تو يهو کجا غيبت زد ؟
يک مرتبه خم شد روي صورتم که چشمام گرد شد. لعنتي اين چشه!؟ چرا مثل آدم رفتار نمي کنه!؟
قبول دارم ديگه آدم نيست و يه خون آشامه ولي بالاخره يه زماني که آدم بوده ! هرچند با اين کاراش من شک دارم اون زمان هم رفتارش مثل آدميزاد بوده . رايان نيشخند مضحکشو تحويلم داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com