#چشمان_آتش_کشیده_پارت_291

با يک جهش جلوم اومد و چشماي نارنجي و سرخ شده‌اش‌ رو بهم دوخت.

- شايد با استفاده از اون بشه يوهان ودانکن‌و پيدا کرد.

لبم‌ رو مرطوب کردم و سرم ر‌و به نشونه‌ي باشه تکون دادم، به طرف اتاقم حرکت کردم.

وقتي کاپشنم‌ رو پوشيدم گوشي رو گذاشتم تو جيبش. سوييچ هم تو دستم گرفتم. کنار در منتظر موندم که رايان هم با پالتوي مشکي بلندش که پيراهن سورمه‌ايش‌و پوشونده بود، اومد چشماش هنوزم سرخ بود و چهره‌اش نيمه عصبي. خوبه اين طوري مي‌تونم تلافي کنم. وقتي تو ماشين نشستيم؛ نگاهي به پشت ساختمون انداختم. حدود سي قبرقديمي و جديد اونجا بود. آب دهنم ر‌و قورت دادم، اوه فراموش کرده بودم خونه‌اش کنار قبرستونه خوبه که دارم مي رم قبل اينکه ماشين ر‌و راه بندازم، حس کردم سايه‌اي از پشت ماشين رد شد. مکث کردم و برگشتم عقب. به خاطر مِهي که بين درختا بود مطمئن نبودم درست ديدم.

- چي شده؟

_ اِم فکر کردم يکي رو ديدم.

- هيچ کي اينجا نمياد .

بهش نگاه کردم و گفتم :

_حتي خون آشام؟

چيزي نگفت و با مکث به درختايي که پشت سرمون بودن، نگاه کرد.

- من چيزي نديدم، حرکت کن.

romangram.com | @romangram_com