#چشمان_آتش_کشیده_پارت_287

دستش ر‌و زير چونه‌ام گذاشت و به طرف بالا فشار آورد. کمي سرم‌و بالا گرفتم که حس کردم چيزي بالاي لبم حرکت کرد. وقتي انگشتم‌ رو بهش زدم و نگاه کردم، رد قرمز خون‌ تنم‌ رو لرزوند. از بينيم خون اومده بود. مبهوت و شوکه به رايان نگاه کردم. اخماش درهم بود و جدي به سَر انگشتم نگاه مي‌کرد. بازوهام ر‌و محکم گرفت و بلندم کرد. درد معده‌ام به همون سرعت و يک باره‌اي که اومده بود، رفت. به طرف جلو هدايتم کرد که با رسيدن به دري متوقف شد. وقتي بازش کرد فهميدم سرويس بهداشتيه. همرام اومد داخل و آب‌ روشويي رو باز کرد. قبل اينکه دست خيسش‌ رو به طرف صورتم بياره گفتم :

_ نه.

خودم‌ رو جلوتر کشيدم و صورتم‌و شستم. وقتي اثر خون پاک شد با دادن دستمالي به دستم خارج شديم. دست و صورتم‌ رو با دستمالي که رايحه‌ي گل رز داشت، خشک کردم. سکوت بدي بينمون بود. حتي رايان هم مايل نبود بشکنتش.

وقتي به آشپزخونه رسيديم؛ پشت ميز دايره‌اي شکلي نشست. به تبعيت ازش، رو به روش جا گرفتم انواع و اقسام خوردنيا روي ميز بود. نفس عميقي کشيد و گفت :

_ شروع کن.

انگار نمي‌خواست در اين باره حرف بزنه، البته منم ترجيح مي‌دادم درباره‌اش صحبت نکنم. مطمئنن اون خون، خونِ خون آشام بوده که بدنم پَسِش زده. لعنتي معلوم نيست قراره چند بار اين اتفاق تکرار بشه.

با آشفتگي که داشتم‌، تخم مرغ آب پزو برداشتم و پوستش‌و کندم. وقتي خوردمش ، رايان هم مشغول شد. کمي ديگه هم مربا با نون تست و قهوه‌ي تلخ خوردم.

_ ممنون.

‌- قابلي نداشت خوشگله.

زير چشمي لبخند مضحکش‌و که دوباره روي لباش برگشته بودو ديد زدم ولي با ياد آوري اتفاقِ توي اتاق اخم رو پيشونيم جا گرفت. خون آشام نفرت انگيز، تلافيش‌و سرش درميارم.

وقتي ميزو جمع کرد گفتم :

romangram.com | @romangram_com