#چشمان_آتش_کشیده_پارت_286
وقتي احساس تميزي و آرامش کردم، با پيچيدن حولهاي سفيد رفتم بيرون. لباسام رو روي تخت انداختم و قبل پوشيدن لباس درو دوقفله کردم. از اين خون آشام نفرت انگيز و موزي همچين کاري بعيد نبود. با آسوده خاطري بيشتري جلوي کمد ايستادم. اول طرف راست رو باز کردم. تعداد متوسطي پيراهن تو رنگاي مختلف ولي طرحاي يکسان، دستي بينشون کشيدم و پيراهن گلبهي رو بيرون آوردم داخلش تاپ بندي سفيد هم بود. به نظر اندازه مياومد. سريع لباس رو تنم کردم و شلوار خودمم پوشيدم. شونهاي که روي ميز توالت بودو برداشتم و به موهام کشيدم. وقتي کارم تموم شد، موهامو دم اسبي بستم و با گذاشتن گوشيم تو جيبم از اتاق رفتم بيرون.
انتظار داشتم يک راهرو جلو روم باشه ولي برخلاف تصورم يه سالن دايرهاي شکل کاملا بزرگ، بود.
واو عجب خونهاي باورش سخته اين خونه براي خون آشام موزي مثل رايان باشه.
- صبح به خير خوشگله.
به طرف راست که راهروي تقريبا بزرگي بود، نگاه کردم. صداش از اون جا مياومد. با کنجکاوي به اون سمت رفتم که بعد وارد سالن کوچيکي به نسبت قبلي کوچيک بود، شدم. جلوم آشپزخونهي مدرني بود که رايان بالاي اپنش نشسته بود و لبخند شيطنت بارش رو تحويلم ميداد.
قبل اينکه يک قدم ديگه بردارم، معدهام به سوزش افتاد که از شدت درد روي زانوم خم شدم. صداي چي شدهي رايانو از رو به رو شنيدم ولي به فاصلهي يه پلک زدن کنارم اومد و بازوم رو تو دستش گرفت. سعي کرد بلندم کنه ولي نميتونستم حرکت کنم.
- چت شد؟ آنيدا!
بدون اينکه چيزي بگم، روي زانوهام نشستم که حسِ سرماي موزاييکاي کرم رنگ از شلوارم رد شد و به پوستم رسيد.
- به من نگاه کن آنيدا؛ سرتو بالا بگير.
romangram.com | @romangram_com