#چشمان_آتش_کشیده_پارت_288


_ خوب حالا بايد چي‌کار کنيم؟



- درمورد ؟

_ يوهان‌، دانکن، اون کتاب کوفتي ، خونايي که من بالا ميارم، اينا به نظرم کافيه برات.

صندلي کناريم ر‌و انتخاب کردو نشست. وقتي پاش ر‌و روي پاي ديگه‌اش انداخت گفت :

_درمورد يوهان و دانکن فقط بايد صبر کنيم و اون خونا، قبلا هم بهت گفتم بايد از بدنت خارج بشه و اون کتاب، خوب بايد بياريش پيش من.

_ همين ؟ فقط صبر کنم؟ شايد تو دردسر افتادن يا حتي بدتر؛ از کجا معلوم به کمکمون احتياج نداشته باشن؟

- آنيدا کاري از دست ما بر نمياد. نه مي‌دونيم کار کي بوده نه اينکه کجا هستن، چه انتظاري داري؟

_‌ ‌اينکه دست رو دست نذاري.

چشماش‌ رو تو حدقه چرخوند و گفت :


romangram.com | @romangram_com