#چشمان_آتش_کشیده_پارت_284
نفرت انگيز، احمق موزي. يک آشغال به تمام معنا. دلم ميخواد با زانو وسط پاهاش بزنم جوري که نتونه نفس بکشه.
دندوناي نيشم از فشار بيش از حدي که به فکم وارد ميکردم؛ درد گرفته بودن . لعنتــي لعنتي . لعنت به تو رايان. خودم علامت صليبو بالاي قبرت ميذارم.
- اوه آروم باش خوشگله
چشمام رو محکم بستم. کاملا از دستش عاجز شده بودم. نميدونم چه قدر چشمام بسته موند، ولي با حس خستگي که ناشي از روز پر ماجرام بود، ديگه نتونستم چشمام رو باز کنمو تو دنياي تاريکي غرق شدم.
با تکوناي ظريفي که کنار دستم حس کردم، چشمام باز شد و يوهانو با چشماي باز و سياهش درحالي که خيره نگام ميکرد ديدم . لبخندي هم رو لباش بود. گيج چند بار پلک زدم که سرش رو جلوتر آورد و چشماي من روي چونهاش قفل شد. چونهاش صاف و سفيد، بدون هيچ ريش يا تهريشي بود. تا اونجايي که يادمه يوهان ته ريش داشت و هميشه تو اندازهي مشخصي نگهش ميداشت چطور يک مرتبه تصميم گرفت اونارو بزنه!؟ اينطوري جوون تر به نظر مياومد و همينطور منم بيشتر دوست داشتم.
دوباره به چشماش نگاه کردم. نميدونم چرا حس ميکنم تو نگاش چيز عجيبي هست؛ بينيشو با حالت بامزهاي به بينيم زد که باعث شد لبام کش بياد. چند تار از موهاي قهوهايش آزادانه پيچ و تاب خورد. کاراش عجيب و حيرت آور بود. وقتي دوباره به بينيم زد، نگاش کردم. چشماش ميدرخشيد و وقتي که سرش رو پايينتر از حد معمول آورد، نفسش کامل به لبام برخورد کرد. قلبم شروع کرد به تندتر تپيدن و بي قراري. باز تابش بالا پايين شدن غير عادي قفسهي سينم بود به محض نشستن لباش روي لبام، نفسم حبس و چشمام بسته شده. لباش رو حرکت نميداد و ثابت نگه داشته بود و منم متقابلا حرکت نميدادم. لباش گرم و مرطوب بود و به طور عجيبي نا آشنا. وقتي ازم فاصله گرفت و نگاش کردم نيشخندي تحويلم داد و اون لحظه بود که پردهها از جلوي چشمام کنار رفت و اتفاقاي ديشب مثل فيلمي که رو دور تنده، از جلوي چشمم حرکت کرد و همهچي برام واضح شد. و بدترين چيز اين بود که، اين يوهان نيست و رايانه و اون همين الان من رو بوسيد و من چيزي نگفتم.
چشمام گرد شد و با سرعت روي تخت نشستم و اگه رايان به موقع سرشو عقب نکشيده بود، پيشونيم و چونهاش ديداراي ناخوشايندي داشتن.
_تو چيکار کردي؟
romangram.com | @romangram_com