#چشمان_آتش_کشیده_پارت_279
_ جواب اينا رو خودت مي دي.
دانکن و يوهان پيداشون بشه، مهم نيست من پول اين قفلارو مي دم. مثل دفعهي قبل در کوبيده شد و مثل دفعهي قبل اتاق خالي بود. به ديوار تکيه دادم.
- پس کجان؟
رايان ديگه با بي خيالي نگاه نميکرد و جاي اميدواري بود. و من از نگراني تو خودم جمع شده بودم تمام اتاقاي طبقاتو نگاه کرديم ولي مثل دفعات قبل همشون خالي بود. نه اثري از يوهان بود نه دانکن کنار در آخرين اتاق سُر خوردم. سرم رو به دستم تکيه دادم.
- لعنتي اين اصلا خوب نيست.
_کجا رفتن؟ چه اتفاقي براشون افتاده؟
- دلم نميخواد اين رو بگم، ولي اتفاقاي خوبي براشون نيفتاده. احتمالا بُردنشون.
_ بُردن؟ کجا؟ کيا؟ براي چي؟
- نميدونم، شايد هموني که تو رستوران نزديک بود بکشتت.
_ اونا چي ميخوان؟
- نميدونم آنيدا، نميدونم. اينجا امن نيست بايد بريم.
romangram.com | @romangram_com