#چشمان_آتش_کشیده_پارت_278


صدايي نيومد و به طور عجيبي حس بدي تو دلم پيچيد. تند تر بالا رفتم و جلوي اتاق يوهان ايستادم. دستگيره‌اش ر‌و تکون دادم ولي قفل بود. ضره‌‌به‌اي به در زدم و گفتم :

_ دانکن اونجايي؟ دانکن؟

با قدرت بيشتري دستگيره رو تکون دادم، که رايان از شونه‌ام گرفت و عقب کشيدتم. منتظر بودم چي‌کار مي‌کنه که يک مرتبه لگد محکمي به در زد. وقتي در باز شد، با ضرب به ديوار برخورد کرد و صداي بلندي ازش پخش شد. انتظار اين‌ کارو نداشتم ولي موثر بود. سريع رفتم تو و چشم چرخوندم، اما اتاق خالي بود.

- پوف بيهوده قفلش ر‌و شکوندم.

_ پس کجان؟

- شايد دانکن يوهان‌و بُرده اتاق خودش.

ولي چرا؟ اتاق اون که دورتره. منطقي به نظر نمياد، يعني ممکنه به خاطر نداشتن کليد اتاق يوهان اينکارو کرده باشه‌؟

با همين فرضيه به سمت اتاق دانکن رفتم ضربه‌هاي محکمي به در زدم و گفتم :

_ دانکن اونجايي؟ درو باز کن آهاي دانکن.

وقتي رايان کنارم قرار گرفت به در اشاره کردم. چشماش‌و تو حدقه چرخوند و گفت :


romangram.com | @romangram_com