#چشمان_آتش_کشیده_پارت_277
_ براي من گرفتي؟
- با توجه به اينکه هرچي خوردي رو برگردوندي، اين بهت کمک ميکنه تا از ضعف بيهوش نشي.
چه متفکرانه البته اينکه هنوز بهوشم با اتفاقايي که افتاده، بايد تو گينس ثبت بشه. کيک و آب ميوه رو خوردم و با حس بهتري کنار رايان حرکت کردم. دلم نميخواست دوباره با اون سرعت فراطبيعيش من رو ببره. چون در اين صورت هرچي خوردهام رو اينبار روي اون بالا مي آوردم. وقتي به خيابون سيترسون رسيديم، نور ماه هلالي اطراف رو کمي روشن کرده بود. نزديکم اومد و کنار خيابون قدم برداشت. سکوت و تاريکي شب با باريدن برف، کامل شد. اين خيابون از شهر فاصله داشت و هيچ و رفت و آمدي هم توش نبود؛ يه ساعتي طول کشيد که به عمارت برسيم. نگاه گذرايي به رايان انداختم و جلوتر از اون خواستم برم که بازوم رو کشيد با حالت سوالي نگاش کردم که من رو بغل کرد و قبل اينکه بتونم مخالفت کنم؛ پرش بلندي کرد و لبهي پنجرهاي که اون شب ازش آويزان بودم، ايستاد. با اين کارش خاطرات اون روز جلوي چشمام حرکت کرد. با دست آزادش پنجره رو هل داد و منو فرستاد تو وقتي خودشم داخل اومد، پنجره رو بست. پالتوشو درآوردم و دادم دستش با يه حرکت پوشيد و کنارم اومد.
از پنجره فاصله گرفتم و به طرف مبلي که يوهان قبل رفتن اونجا بود، رفتم. اما با ديدن جاي خاليش متعجب ايستادم. پس يوهان کجاست؟ يعني بهوش اومده؟ ولي رايان که گفت فردا بهوش مياد.
همزمان که نگاهي به رايان کردم، گفتم :
_يوهان نيست!
ابروهاش رو با تعجب بالا فرستاد و جلوتر اومد.
- شايد دانکن بُردتش تو اتاق.
لب پايينم رو کمي جويدم و به طرف راهرو قدم برداشتم. صداي کفشاي رايان که پشت سرم مياومد، تنهاي صداي موجود بود. از پلهها بالا رفتم و گفتم :
_ دانکن، دانکن بالايي؟
romangram.com | @romangram_com