#چشمان_آتش_کشیده_پارت_280
بازوم رو گرفت و بلندم کرد. وقتي برگشتيم تو سالن، کاپشون رو پوشيدم. گوشي و سوييچ ماشينم توش بود. وقتي از عمارت خارج شديم، رايان اطراف ورو به دنبال رد پا يا اثري گشت. ولي هيچي عايدش نشد، بارش برف هم مزيدي بر علت شده بود. قبل اينکه تو ماشين بشينم رايان گفت :
_ سوييچو بده؛ من ميرونم.
وقتي تو جاده راه افتاد پرسيدم :
_ کجا بايد بريم؟
- نظري ندارم.
_ ميخواي بريم هتل؟
- هتل ؟ نميدونم!
_ خوب تو خونهاي داري؟
- معلومه که دارم، فکر کردي کجا زندگي ميکنم، زير پل؟
_ نه منظورم اينه که خونت کجاست؟
romangram.com | @romangram_com