#چشمان_آتش_کشیده_پارت_274
- اهوم
_ اوه. ببينم مگه تو مراقب يوهان نبودي؟
- من که سايه به سايش نبودم، فقط از دور و اگه خطري تهديدش ميکرد.
_ پس اون کتابو چطور نوشتي؟
- لطفا بس کن آنيدا، وقتي اون کتابو آوردي همه چي برات واضح ميشه.
چشمام رو بستم و به نيمکت تکيه دادم. لعنتي نميفهمم، هنوز معمايي حل نشده يکي ديگه پيدا ميشه.
- بلند شو بايد بريم.
با باز کردن چشمام به رايان که ايستاده بود، نگاه کردم. دستم رو گرفت و بلندم کرد منتظر بود حرکت کنم.
- با اتفاقي که افتاد، بايد زودتر تصميمت رو بگيري.
romangram.com | @romangram_com