#چشمان_آتش_کشیده_پارت_272


_ حسابمون‌و مي‌خواستم

پيش خدمت به شماره‌ي ميز که سي بود، نگاه کرد و گفت :

_ قبلا پرداخت شده.

با دور شدنش، رايان سريع دستم‌ رو کشيد و بلندم کرد. با قدماي بلند و سريع به طرف ورودي رفت. به محض خارج شدن هواي سرد تو صورتم خورد. نفسش‌و عميق رها کرد. با حلقه شدن دستش دور شونه‌ام به طرفش کشيده شدم. چراغاي شهر کم و بيش روشن بود شمرده شمرده تو پياده رو قدم برمي‌داشت، چرا هيچي نمي‌گه؟

_ تو اون کاغذ چي بود؟

جوابم‌ رو نداد و سرش‌ رو پايين انداخت.

_ چرا .. چرا خون بالا آوردم؟

بازم سکوت کرد که عصبي و بلند گفتم :

_‌ رايان!

از گوشه‌ي چشم، نگاه سرخ و نارنجيش‌ رو بهم دوخت يک مرتبه ايستاد و با رها کردنم، روي نيمکت فلزي نشست. پياده رو خلوت بود وگرنه حتما مردم از ديدن رايان با اون تک پيراهن که روي نيمکت نشسته، شوکه و متعجب مي‌شدن. بي طاقت کنارش نشستم که کاغذو در آورد و جلوم گرفت. سريع و با احتياط بازش کردم. يک خط ريز و مرتب با جوهر مشکي.


romangram.com | @romangram_com