#چشمان_آتش_کشیده_پارت_271

_هي آقا کجا مياي؟

- برو کنار.

صداي رايان بيش از حد ترسناک بود و باعث شد زنه سريع بره. با صداي بسته شدن در، رايان درِ يکي از اتاقکاي توالت‌و باز کرد و همونطور که من تو آغوشش بودم روي زانوش نشست. سريع موهام‌ رو پشت سرم جمع کرد و بالا گرفت من‌و روي يکي از زانوهاش نگه داشت و بالا آوردتم، طوري که انگار روي صندلي نشسته باشم. دست ديگه‌اش‌ رو زير قفسه‌ي سينم حلقه کرد و فشار آرومي بهش آورد.

- بالا بيار آنيدا استفراغ کن همين الان.

سعي کردم ولي نشد، حتي به سختي مي‌تونستم نفس بکشم.

- لعنتي آنيدا بالا بيار

چشمام داشت رو هم مي‌افتاد که يوهان چونم‌ رو محکم گرفت و با فشاري دهنم‌و باز کرد. انگشت کشيده‌‌اش‌و تو دهنم فرو برد و به گلوم رسوند. به محض برخورد انگشتش، حس کردم معده‌ام منقبض شد و چيزي با فشار در حال بالا اومدنه. رايان تند دستش‌ رو عقب کشيد و سرم ر‌و جلوي کاسه توالت گرفت. چشمام ر‌و محکم بستم که تموم محتواي معده‌ام بيرون اومد. اوق هاي پي در پي و محکمي مي‌زدم، که معده‌ام‌و به درد مي‌ انداخت و اگه رايان نگرفته بودتم سرم تو کاسه‌ي توالت مي‌رفت. با زدن آخرين اوق حالم بهتر شد، ولي به محض باز کردن چشمام و ديدن لخته‌هاي خون، خشک شدم!‌



چشمام کامل باز شده بود نفسم‌ رو حبس کردم که رايان عقب کشيدتم. صورت اونم مبهوت بود. با يک دست نگهم داشته بود، که بلند شد و صاف ايستاد. سيفون‌و کشيد که ديگه آثاري از خون نبود. قبل اينکه از اتاقک بيرون بريم، با دو دستش گرفتتم که اين طوري زياد حيرت آور نبود. روي سنگِ روشويي نشوندتم و شير آب‌و باز کرد صورتش رنگ پريده‌تر شده بود. قبل اينکه دست و صورت رم‌و بشورم، چشمام به تصوير خودم تو آيينه افتاد. روي چونه‌ام دو سه تا رد خون بود. وحشت زده به رايان نگاه کردم که جلو اومد و دست خيسش‌ رو به چونه‌ام کشيد. خونا رو با احتياط شست و پاک کرد. چشمام به خاطر حجم اشکي که جمع شده بود، تار مي‌ديد. خدايا چه بلايي سرم اومده؟ چرا خون بالا آوردم!؟ با تيکه دستمالي که کند، مشغول خشک کردن صورتم شد. چونه‌ام مي‌لرزيد و برعکس چونه‌ي اون سفت و سخت شده بود. بدون اينکه پايين بيارتم دوباره تو آغوشش کشيدتم و من‌و محکم به خودش فشرد.

_ رايان..اون..اون خونا

با هيسي که گفت ساکت شدم. به سمت ميزمون رفت که نگاه افراد سالن به سمتمون برگشت. وقتي روي صندليم گذاشتتم، کاغذي رو که زير بشقابش بود ديد. با مکث برداشت و وقتي خوندش رگه‌هاي نارنجي و سرخ تو چشماش ظاهر شد. کاغذو مچاله کرد و تو جيب شلوارش فرو برد. تو اون کاغذ چي بود‌؟ ترسيده و گيج به رايان نگاه کردم. پالتوش‌و محکم کشيد که صندلي جا به جا شد؛ پرت کرد طرفم که گرفتمش. انگار چيز جالبي تو اون کاغذ نبوده. وقتي پالتوش ر‌و پوشيدم، چشماش ر‌و طولاني بست و قفسه‌ي سينه‌اش به خاطر نفساي عميقي که مي‌کشيد بالا پايين مي‌شد. دستش‌ رو بالا آورد و به پيش خدمت اشاره زد. وقتي پيش خدمت کنار ميزمون ايستاد رايان گفت :

romangram.com | @romangram_com