#چشمان_آتش_کشیده_پارت_270




- بايد بخوري.

اومدم از رو صندليم بلند بشم که سرش‌و نزديکم آورد و گفت :

_آنيدا من به راحتي آب خوردن مي‌تونم مجبورت کنم، طوري که حتي نتوني مقاومت کني اگه دلت اين‌و نمي‌خواد، بشين و بخور.

اعتراف مي‌کنم ترسيدم. اين رو از رايان‌و اولين بار بود که مي‌ديدم و واقعا ترسناک بود. صورتش رنگ پريده و تو چشماش چند رگه‌ نارنجي پيدا شده بود آب دهنم‌ رو قورت دادم که چشماش‌و طولاني بست و وقتي بازشون کرد ديگه خبري از رگه‌هاي نارنجي نبودش. چنگال و چاقوش‌و برداشت و بي حرف استيکش‌ رو جلو کشيد. حس مي‌کنم قلبم مي‌خواست از دهنم بياد بيرون، لعنتي حتي از يوهان هم بدتر بود دوتا ضربه‌ي کوتاه به ظرفش زد، وقتي نگاش کردم به استيکم اشاره کرد. اَه لعنت به تو خون آشام نفرت انگيز. ظرف استيکم‌ رو جلو کشيدم و مشغول شدم. نصف کمترش‌ رو خوردم که احساس کردم دارم بالا ميارم دستام مي‌لرزيد. سعي کردم براي خودم کمي آب جو بريزم تا شايد حالم بهتر بشه ولي بطري از دستم ول شد. مطمئن بودم مي‌خوره زمين و صداي وحشتناکي توليد مي‌کنه، ولي برعکس تصورم رايان با سرعت قبل اينکه به کف موزاييکي رستوران اصابت کنه گرفتش. آهسته صاف نشست و تو ليوان خودش برام ريخت. وقتي بهم داد، سرماي دستم از سرماي بدنه‌ي ليوان بيشتر بود. نفس کوتاهي کشيدم و با دستاي لرزون کمي مزه‌اش کردم. رايان مستقيم به چشمام زل زده بود.

- چت شد؟

ليوان‌ رو قبل اينکه بيفته روي ميز گذاشتم و سرمم کنارش. هر لحظه احتمال مي‌دادم بالا بيارم؛ انگار که مسموم شده باشم.

- هي.. آنيدا.. مي‌خواي ببرمت سرويس؟

صداش رگه‌اي از نگراني داشت. بي حال و با چشماي نيمه باز نگاش کردم. چه بلايي داره سرم مياد؟ هر لحظه نيروم بيشتر تحليل مي‌رفت و سرما تو تنم پخش مي‌شد. رايان وقتي ديد جوابش ر‌و نميدم، با سرعتي بيشتر از انسان‌هاي عادي کنارم اومد. با دست چپش شونم‌ رو گرفت و دست ديگه‌اش‌و دور زانوم حلقه کرد. مي‌خواستم مقاومت کنم ولي بدن لمس شده‌ام مانع اين کار مي‌شد، تمام اين بدبختيام با خوردن اون سوپ کوفتي شروع شد. لعنتي اون سوپ چي داشته؟ وقتي داخل سرويس بهداشتي زنانه شد

صداي خانمي رو شنيدم که عصبي گفت :


romangram.com | @romangram_com