#چشمان_آتش_کشیده_پارت_269
_ فقط دلم ميخواد امشب زودتر تموم بشه.
- منصف باش عزيزم من به محض اينکه ديدم ضعف کردي، بغلت کردم و با سريع ترين حالت ممکن آوردمت اينجا. فکر نميکني حداقل يه تشکر کوچيک بهم بدهکاري!؟
لعنتيِ پررو. خوبه اين بي حالي و ضعف من به خاطر شنيدن خبراي مبهوت کنندهي خودشه. در جوابش سکوت کردم، که يکي تو ناخودآگام گفت :
_ميدونم دلت الان يه گيوتين ميخواد.
بد فکري هم نيست. سعي کردم سر رايان، وقتي گيوتين گردنش رو قطع ميکنه تصور کنم؛ ولي با قدمايي که به ميز نزديک ميشد ممکن نبود. پيش خدمت به ترتيب ظرف سوپ و استيک و پودينگ بطري آب جو رو روي ميز چيد به طوري که تمام ميز پر شد و حتي جا نبود دستمو روش بذارم.
با رفتن پيش خدمت، رايان بدون اينکه از جاش بلند بشه پالتوش رو درآورد و پشت صندليش گذاشت.
- شروع کن عزيزم.
با غيض نگام رو ازش گرفتم و قاشقم رو به سوپ زدم. به محض قورت دادن دومين قاشق نميدونم چرا حس کردم يک چيزي تو معدهام سنگيني ميکنه و نميذاره راحت بخورم. اه بيماري معده گرفتم از دست رايان. با بي حالي ظرفو عقب هل دادم که رايان گفت :
_ چرا نميخوري؟
_نميتونم، ميلم نميکشه
اخم کرد که چشمام گرد شد. با اخم کردنش کاملا مثل يوهان شده بود.
romangram.com | @romangram_com