#چشمان_آتش_کشیده_پارت_267

- اوه ممنون که گفتي نمي‌دونستم.

دستاش‌ رو دور شونم حلقه کرد و به طرف خودش کشوند. سعي کردم ازش فاصله بگيرم، ولي رهايي از يک خون آشام غير ممکن بود. خصوصا اگه سيصد سال داشته باشه!



بهتره انقدر حرص نخوري عزيزم، ما الان به چشم يه زوج حساب ميايم.

دو سه بار نفس عميق کشيدم تا بتونم خودم ر‌و کنترل کنم، ولي فکر نکنم فايده‌اي داشته باشه.

_مي شه فقط خفه‌شي.

خنده‌ي ريزي کرد که بيشتر عصباني شدم. وقتي وارد رستوران شديم؛ چشمام به چند ميزي که پُر بود افتاد. با حرکت رايان به سمت ميزي که کنار ستون بود، دنبالش کشيده شدم. قبل اينکه صندليم‌و عقب بکشم‌، سريع اون‌ رو برام بيرون آورد و لبخندي تحويلم داد.

کاراش جنتلمتانه بود و مطمئنن هر دختري آرزوش‌و داشت و با کاراي رايان شيفته‌اش مي‌شد؛ ولي من بالعکس حرصي تر مي‌شدم. پام‌رو محکم زمين کوبيدم و نشستم. وقتي صندليم‌ رو جلو داد، چشمام به دو دختري که ميز پشتي مارو اشغال کرده بودن، خورد. چشماشون مثل آهنربا حرکات رايان ر‌و جذب مي‌کرد. وقتي رايان جلوم نشست، لبخند مرموز و شيطنت بارش که به اون دو دختر اشاره مي‌کرد حسابي رو مخم بود.

سرم‌و به دستام تکيه دادم و چشم بستم. يک، دو، سه، چهار تا ده شمردم ولي افاقه نکرد و آروم نشدم.

- خوش آمديد چي سفارش مي‌ديد؟

چشمام‌ رو نيمه باز کردم که پيش خدمت‌و ديدم.

romangram.com | @romangram_com