#چشمان_آتش_کشیده_پارت_265
- همش رو بخور آنيدا.
ممانعت کردم و بي حال سر چرخوندم مداما چشمام رو هم ميافتاد. صداي قدماي رايان همزمان با حرف زدنش که نزديکم ميشد؛ رو شنيدم.
- بايد غذا بخوره. اينجا چيزي هست؟
- نه يخچال تقريبا خاليه.
لحظهاي سکوت و بعد حلقه شدن دستي دور شونه و پاهام. وقتي به بالا کشيده شدم، سعي کردم چشمام رو باز کنم. چهرهي رايان با لبخند مضحکي تو ديدرسم قرار گرفت. اوه ترجيح ميدادم دانکن باشه.
- کجا ميبريش؟
- يه جايي که غذا داشته باشه.
- منم ميام.
- بهتره تو پيش يوهان بموني.
- فکر نميکنم تنها گذاشتن آنيدا با تو کار عاقلانهاي به حساب بياد.
صداي باز شدن در سالن، به گوشم خورد و بعدش صداي رايان.
romangram.com | @romangram_com