#چشمان_آتش_کشیده_پارت_264


_ ببين پسر، من مثل يوهان رابطه‌ام با شماها خوب نيست و حقيقتا افتضاحه. آنيدا تموم ماجراي خون آشام بودن يوهان و کتاب‌و مي‌دونه. فقط تو مونده بودي که اينم فهميد.

- لعنت بهت .. لعنت، تو از کدوم گوري پيدا شدي؟ برادر دوقولوي يوهاني؟

با بي حالي لبام‌و تکون دادم و گفتم :

_بدتر از اون، همزادشه.

واکنش دانکن به اين قضيه گرد شدن چشماش بود. و اما رايان انگار که شاهد يه فيلم هيجاني و اکشن و در عين حال طنز دراماتيکه، دست به سينه به ديوار تکيه زده بود و حالتاي مبهوت مارو نگاه مي‌کرد. و تو اون لحظه من به شدت تمايل داشتم تا يه لگد بهش بزنم.



- پيشنهاد مي دم بحث در اين موردو به يه وقت ديگه‌اي موکول کنيم. تو اين عمارت چيزي پيدا مي‌شه تا به آنيدا بدم؟ تقريبا در حال بيهوش شدنه.

دانکن سريع کنارم اومد و به صورت رنگ پريده و بيش از حد سفيدم نگاه کرد.

-‌ تکون نخور، الان ميام.

با رفتن دانکن چشمام ر‌و بستم تو ناحيه‌ي شقيقه‌‌ام احساس درد شکل گرفته بود و دستام به شدت سرد و يخ شده بودن. نمي‌دونم چه قدر گذشت، يک دقيقه، پنج دقيقه يک ربع يا نيم ساعت ولي هر چه قدر که بود با حس فشرده شدن چيزي به لبام ، چشمام باز شد. دانکن سعي داشت محتواي ليواني که دستش بود رو بهم بده. لبام‌ رو با ضعفي که داشتم از هم فاصله دادم و اون مايع رو نوشيدم. حس شيريني قند کمي حالم‌و بهتر کرد ولي نمي‌تونستم باز بخورم.


romangram.com | @romangram_com