#چشمان_آتش_کشیده_پارت_263
_ بهتره آروم باشي و بذاري توضيح بدم. من دوست ندارم دندوناي يه گرگ تو گردنم فرو بره.
چـي!؟ احتمالا بايد اشتباه شنيده باشم. اون گفت دندوناي يک گرگ، يا من اينطور شنيدم؟
فورا صحبتم با يوهان تو جنگل رو به ياد آوردم. وقتي از يوهان پرسيدم، دانکن هم خون آشامه؟ اون در جوابم گفت بهتره خودش بهم توضيح بده
اين ديگه برام قابل درک نبود. چطور ممکنه!؟
ناخودآگاه يک قدم عقب رفتم که دانکن غرشي کرد و گفت :
_ دربارهي چي حرف ميزني؟
- دربارهي اينکه تو يه گرگينهاي. واقعا به يوهان افتخار ميکنم. خيلي خوب تونسته باهات کنار بياد؛ هرچند خيلي دور از ذهن و بعيد به نظر مياپ. مگه نه آنيدا؟
وقتي نگاه مفرح رايان و ترسيدهي دانکن رو روي خودم ديدم، حتم داشتم چشمام به بيشترين درجهي بزرگ شدن خودشون رسيده سعي کردم هوا رو وارد ريههام کنم. لعنتي من تا کي قراره با شنيدن چيزاي عجيب شوکه بشم!؟
- اوه، دربارهي دانکن نميدونستي؟
براي بار دوم تو اين ساعت افتادم ولي خوشبختانه روي مبل تک نفره فرود اومدم.
دانکن دندوناشو بهم فشرد که رايان گفت :
romangram.com | @romangram_com