#چشمان_آتش_کشیده_پارت_262
ابروهاش با ديدنم بالا رفت ولي بلافاصله با ديدن رايان، همزمان چهرهاش سخت و متعجب شد. لااقل واکنشش بهتر از يوهان بود. سريع و با قدماي بلند اومد تو و کنارم ايستاد.
- تو کي هستي؟
اوه يه معارفهي ديگه، اميدوارم به بدي قبلي نباشه. چون تحملش رو ندارم.
- برايانم ولي رايان صدام ميکنن خيلي وقته نديدمت دانکن.
حس منقبض شدن بدن دانکن به محض شنيدن اسمش از زبون رايان رو به راحتي احساس کردم .
- چي ميخواي؟
دانکن بهم نگاه سريعي انداخت و گفت :
_ يوهان کجاست؟
با نگاهم به مبل اشاره زدم، که وقتي يوهانو بيهوش ديد رنگش پريد و حالت دفاعي نسبت به رايان گرفت. تند من رو پشت خودش مخفي کرد و غرشي مبارزه طلبانه به رايان کرد.
رايان دستاش رو بالا گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com