#چشمان_آتش_کشیده_پارت_261

لبخند شيطنت باري روي لبش شکل گرفت.

- به خاطر محافظته.

_ محافظت؟ مگه چيزي هم هست که به شما آسيب بزنه؟

با اين که متوجه کنايه‌ام شد ولي لبخندش ر‌و حفظ کرد.

- معلومه که هست؛ يکيش نور خورشيدِ، نورش خون آشامارو مي‌سوزنه.

_ ولي اينجا که بيشتر اوقات بارونيه و آسمونش خاکستري.

- هميشه اين طوري نيست و احتياط براي ما لازمه. برخورد اشعه‌ي خورشيد باعث مي‌شه فورا آتيش بگيريم و بسوزيم و اون موقع است که چيزي جز يه کوپه‌ي خاکستر از ما باقي نمي‌مونه.

بي حرف نگاهي به يوهان انداختم که يک مرتبه چشماش بسته شد و روي مبل افتاد. مضطرب و ترسيده برگشتم سمت رايان، که دستش‌و پايين آورد .

_ چي‌کار کردي؟

- کنترلم‌و از روش برداشتم. تا فردا بيهوش مي‌مونه.

نفسي کشيدم و با نگاه ديگه‌اي به يوهان طرف در رفتم ولي قبل اينکه بازش کنم، خودش باز شد و هيبت دانکن هم پيدا

romangram.com | @romangram_com